سلام قشنگ مهربونم

سلام عزیزتر از جونم  ملینای مهربونم

لطفا بقیش رو در ادامه مطلب بخون


ملینا، عزیزم امروز ٢٩ روز از ماه رمضان سال ١۴٣٠برابر با ٢٨ روز از ماه شهریور ١٣٨٨ است و من انتخاب واحد دانشگاه رو گرفتم آخه ٢۴ شهریور ١٣٨٨ بود که فهمیدم مدیریت صنعتی قبول شدم و درست همون روز بود که رفتیم با عمو فرهاد و بابا امیر سیسمونی دختر عموی کوچولوت رو آوردیم خونه.

تو هم دیگه یواش یواش میخواهی دندون در بیاری و معلوم است که لثه هات خیلی خارش دارن و الان هم که داری دوره دهنی رو پشت سر میگذاری ( یعنی دوست داری طعم هر چیزی رو از پایه میز کامپیوتر و پرده گرفته تا انواع و اقسام اجسام دور و برت رو امتحان کنی و ازش تجربه به دست بیاری ) حدود یک هفته ای هم میشه که میتونی روی دو دستت بلند بشی و خودت رو بصورت سینه خیز به جلو حرکت بدی.

راستی داشت یادم میرفت تو این سن تو میتونی آشنا رو از غریبه تشخیص بدی و وقتی من دستم رو به طرفت دراز میکنم و میگم بیا بغل عمو جون با سرعت به طرف میای و دوست داری من تو رو با خودم برای گردش بیرون از خونه ببرم تا تو با کنجکاوی هر چه تموم تر به اطراف نگاه کنی...

بعد از ماهها امروز حسابی بارون و تگرگ اومد و از صبح هوا حسابی ابری و تاریک شده بود...