سلام ملینا جونم نمیدونم الان که این مطالب رو میخونی چندساله هستی شاید ۵، ۶ یا ٧ سالت شده نمیدونم شاید هم توی دوره نوجوانی یا جوانی هستی در هر حال که این مطالب رو می خونی بدون که من عاشقانه دوستت دارم و دوست دارم برایت بهترین عموی دنیا باشم امروز چهارشنبه ٢٣ بهمن ماه سال ١٣٨٧ هجری خورشیدی است و  درست دو هفته از تولدت می گذره

حسابی از صبح باران بصورت شدید باریده و الان کمی هوا سرد است و من (عمو داریوش) توی شرکت نشستم و دارم برای تو مینویسم تا شاید  بتونم روزهایی رو که خودم و بابا امیرت از دست دادیم و دیگه یادمون نمیاد رو برای تو خاطره کنیم تا بدونی وقتی خیلی کوچولو بودی ( درست مثل یک فرشته پاک و معصوم ) دنیای قشنگت چطوری بود و ...

درست دهمین روز تولدت بود که نافت افتاد و کمی (خیلی کوچولوی کوچولو ) سرماخوردگی داشتی و من حسابی نگرانت بودم که خدایی نکرده زیاد نشه ولی شکر خدا به خیر گذشت ...

روز یکشنبه ٢٧ بهمن قرار است برای مرحله دوم آزمایش به کلینیک ببرنت تا دوباره از پای نازت دو سه قطره خون بگیرن...

ملینای نازم امیدوارم همیشه توی زندگی موفق باشی و با سربلندی و سعادتمندی زندگی کنی و باعث افتخار بابا امیر و مامان لیلا و همه فامیل بشی امیدوارم روزی رو ببینم که تو پزشک یا مهندس شدی اونوقت است که دیگه من و زن عمو معصومه پیر شدیم و فقط میتونیم با نگاه کردن به تو از وجودت لذت ببریم و بهت افتخار کنیم

هرگز در زندگیت خدا را فراموش نکن و بدون که هر وقت با مشکلی مواجه بشی فقط اوست که میتونه کمک کننده نهایی باشه به نیازمندان کمک کن و همیشه به چیزهای خوب فکر کن چرا که افکارت اعمالت میشن و اعمالت شخصیت رو می سازن و دیگران روی اون چیزی قضاوت میکنند که می بینند پس همیشه به خدا ایمان داشته باش تا موفق باشی